می دانی؟
از خستگی دستهایمان نیست
که به هم نمی رسیم
من و تو
صبوری را خوب یاد گرفته ایم
آنقدر که این فاصله های نفس گیر هم دیگر
تکانمان نمی دهند..
ما دایره ی مرگ را بارها دور زده ایم
هر دو خوب می دانیم
که این زخم های مشترک
چه بر سر آسمان آرزوهایمان آورد..
شاید هیچکس نداند اما من
می دانم که حسرت آغوش یک زن
با خوابهای هر شب یک مرد چه می کند..
حریم تنهایی جای خود اما
بیا پایمان را کمی
فقط کمی
از گلیم اش درازتر کنیم
می دانم..
دیگر نیازی به اعتراف های شبانه نیست اما
می نویسم تا باز هم بدانی..
در خرابه های آخرین ایستگاه دلتنگی
ناباورانه من
هنوز
هنوز
هنوز
عاشق تو ام...
سرگردان نگاه غبارگرفته ات
این پا و آن پا می کند مدام
پای رفتن ندارد انگار
شعری که تکیه کرده است
بر شانه های تو..
آرام نمی شود
با ترفندهای زنانه هم رام نمی شود
و من حس آن نگهبانی را دارم
که از پس سگهای چندین ساله اش بر نمی آید..
تقصیر من نیست نازنین!
بی خوابیهای تو از سر فریادهایی ست
که شعرهای من بر سرت می زنند
وگرنه از دختر هزار ساله ی باران
جز مشتی سکوت چیزی در نمی آید..
کاش هرگز شاعر نمی شدم
که این شعرها به چشمهای تو وفادارترند
تا خیال ترک خورده ی من..
کاش دیگر ننویسم
آخر میدانی؟
من از این دوباره نوشتن
دوباره نخواندن
و آن همه سکوت گره خورده ی محض
می ترسم
با توام جادوی بزرگ کلمات!
پاره کن
من باز دارم می نویسم...
پ.ن: همین حالا، صدایم بزن.. بیدارم کن!
درد دارد آسمان
که اینگونه بی وقفه می بارد
آی آدمها..
چترهایتان را ببندید
آسمان تنهاست...
پ.ن: فاجعه درست زمانی اتفاق می افتد که تنهاییت را به هزار انگشت گره می زنند.. تو راست می گویی.. پردیس تنها نام مستعاریست که من سالهاست به دروغ بر دوش می کشم. لعنت به من که از عاشقی تنها رنگ و شعر بالا می آورم.. لعنت به اینهمه درد که هر چه می کشم تمام نمی شود. درد دارد آسمان.. می خواهم نباشم.. بگذار نباشم...
زمین، از آستانه ی فصلی سرد
سفید پوش می آید
آسمان، از شوق بهار
یکریز می گرید
و باد، دستهای مهربانش را
بر تن زخم خورده ی درختان
چه صبورانه میکشد..
تو که از پلکهایت شکوفه می ریزد
چطور دلت می آید نیایی..؟
من دلم برای تو تنگ است!
تنگ بن بست آغوشی
که مرا حبس میکند
که طلوع هم از پس رهایی اش
بر نمی آید..
تو نیستی و جایت
بر تمام تخت های دو نفره
کابوس خوابانده اند..
گاه خیال می کنم
که این دلِ بهانه گیرِ تنگ
از کدامین فاصله گرفته است
تو که درست همینجا نشسته ای
پشت نگاه تمام آدمها
لا به لای شعرهای عاشقانه
و زیر خوشه ی رسیده ی خیالم
همینجا کنار حوصله ام
زندگی تزریق می کنی مدام..
تو که راز دلتنگی را خوب میفهمی
به من بگو..
من چرا دلم برای تو تنگ است...!
پ.ن: می گویند " وقتی آدم به چیزی که می خواهد نمی رسد، زیاد دور نمی رود. همان حوالی پرسه می زند و به آشناترین چیز نزدیک به او، شبیه او چنگ می زند.".. راست می گویند..
امروز جهان کوچکم را کنار گذاشته ام
به هرچه تنهاییست پشت پا زده ام
و آنقدر ناباورانه قد کشیده ام
که میان دستهای مادرم هم جا نمی شوم
امروز آسمان خندید و بارید
آنقدر که هیچ چتری
از پس اشکهایش بر نیامد
و تنها من ماندم و بی کرانی
که به جانم افتاد..
از وقتی چشم باز کرده ام
هزار قربانی طوفان زده از چشمهایم سرازیر
و نیمی دیگر زیر پلکهایم مدفون شدند
آن زمان بود که نفرین تنهایی دامن گیرم
و دیوار تنت بلند و بلندتر شد..
من دور خود کلاف پیچیده ام
شانه هم از پس آشفتگیهایم بر نمی آید
چه رسد به شانه های تو..
حالا پیش از آنکه کلامی بر زبان آورم
مهر سکوت را بر لبانم بکوبان
این جهان هرچقدر بزرگ
چون بغض تنگ می شود
برای هذیان های من..
می خواهم اینبار راز من
سر به مهر باقی بماند...
پ.ن: برایم یک خواب آرام، در آغوشی امن آرزو کنید.. درست شبیه همانی که سالها پیش در آغوش مادرم داشته ام...
خطاب به تمام آنهایی که از دور به تماشایم نشسته اند:
خراب خنده های من نشو!
من تمام کودکیم
کنار بادبادکها بر باد رفته
و جوانی ام
در خطوط دستهایی جا مانده
که زخم نخورده زهر می پاشد..
چه بگویمت
از روزهای سگی که پاچه می گیرند
و شبهای ممتدی
که بوی تلخ باروت می دهند..
من آبستن تنهایی شده ام
بس که از ترس گرگ های طوفان زده
همخوابه بی کسیهایم بوده ام
و آنقدر به
دریا زل زده ام
که لهجه ام بوی نا گرفته است
و نگاهم رنگ بی کرانش..
من تمام داشته هایم را انکارکرده ام
و تنها سایه ای را بدوش می کشم
که از شانه هایم افتاده است..
اینبار هم مرا بخوان و هیچ نگو
که دور دیوانگی ام دیوار کشیده ام!
تنها رهایم کن
از هر کجا که می توانی
باور کن
من پشت این حصارها
زیباترم...
پ.ن: بهار تویی که می آیی.. که می نشینی کنار هفت سین.. نگاهت می کنم و سبز می شوم.. بهار چشمهای توست که شکوفه می پاشد بر من.. بهار تویی که می آیی.. که نو می شوی در دلم هر سال.. بهار تویی..
همخوابه شبهای مستی!
تو خود خوب می دانی عشوه های من
تنها به چشمهای تو می آید
آنگاه که زنانگیم
را
عاشقانه به تماشا می نشینی..
وقتی تو نیز خراب بوسه های منی
وقتی که بی دستهای ما
این زخمهای گره خورده ی کور
سر از هیچ خط راستی در نمی آورند
صبوری چرا کنیم؟
دیگر دلیلی برای گریختن نیست
بیا و پایت را از هر چه سایه است پس بگیر
بگذار تن تو نیز اعتراف کند
که پای رفتن از منحنی های تنم را
عمریست ندارد..
من به خانه باز گشته ام
به کنج خلوت خیال تو
و آنقدر با شعرهای ناگفته ام
کلنجار می روم تا بیایی..
فردا که آمدی
تنها برایم دو بازو بیاور
مردانه
همین برای جنون من کافیست
تا بی هوا
دوباره به آغوش تو باز گردم..
هی شکست خورده ی بی چراغ!
این مشت ها
که بر سر خاطره می کوبی
تو را به هیچ قله ای نمی رسانند
یا این گورها
که میکنیشان مدام
سر از هیچ بهشتی در نمی آورند
حالا با من بگو..وقتی که از سکوت این همه گناه
دلت گرفت
بر تن نرم کدامین آسمان
باران خواهی شد؟
یا که در اسارت بی پایان تنهایی
به سطرهای کدامین شاعر عاشق
پناه خواهی برد؟
بی دلیل نیست
که این خواب های آشفته از تو
پای رفتن ندارند
تو پایبند قصه ی پریان
هرگز نبوده ای..
می خواهم
لباس آبی ام را بپوشم
پنجره را باز کنم
و آنقدر به چشمهای آسمان زل بزنم تا
بی کران اش به جانم افتد
آنقدر که هزار پرنده ی باران دیده
در من پرواز کند
و تن مهربان تمام دریاها
از آغوش من بالا رود!
از خود چه پنهان..
می خواهم از هر چه آدمیت
شانه خالی کنم
آسمان می شوم اینبار
آنکه شانه های امن اش
همیشه پر از خیرگی بوده است...
پ.ن: تنهایی چیز عجیبی ست..بزرگ است و عمیق..که بزرگت می کند، که عمیقت می کند..تنهایی دیوانگی می خواهد، جرات می خواهد..تنهایی چیز عجیبی ست..
تنها من
سهم چشمهای توام!
تنم که نباشد
مژه هایت
از پس هیچ بارانی بر نمی آید
سیاه پوش غمگینم!
نگران تنهایی کبودت نباش
من
برای زمستان چشمهایت
کلاهی بافته ام
و تو آنرا
تا جایی پایین بیاور
که جز تار و پود دستهایم
هیچ نبینی..
باور کن
تاوان این عشق که بگذرد
خدا تمام نداشته هایمان را
جبران خواهد کرد
بیا و خوابهایت را به من بسپار
شب در آغوش من
همیشه کوتاه بوده است..